زمان کنونی: 2024/06/21, 05:34 AM درود مهمان گرامی! (ورودثبت نام)


زمان کنونی: 2024/06/21, 05:34 AM



ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امتیازات: 4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان:به زیبایی گذشته

نویسنده پیام
Renèe
رنه*



ارسال‌ها: 229
تاریخ عضویت: Sep 2018
اعتبار: 37.0
ارسال: #1
داستان:به زیبایی گذشته
https://www.animpark.icu/thread-30590.html
لینک نظرات*
*
*
*
*




اولین قسمت:
با صدای قطرات باران چشمانم را باز کردم
خمیازه ی عمیقی کشیدم و سرم را به سمت ساعت دیواری کوچک و آبی رنگم چرخاندم
ساعت 5 عصر بود
چشمانم را مالیدم و از روی تخت بلند شدم
در اتاقم را باز کردم
و به محض اینکه بیرون رفتم روی مبل قرمز رنگمان که نگین هایی براق و سفید داشت دراز کشیدم
صدای خواهرم را شنیدم که می گفت:بسه انقدر نخواب چند دقیقه دیگر می خواهیم بریم پیک نیک
از روی مبل بلند شدم،پوز خندی زدم و رو به خواهرم گفتم:چطور می خواهیم برویم؟آن هم توی این باران
خواهرم گفت:نگران نباش لاری ما توی آلاچیق می شینیم
چشمامو رو به بالا چرخوندم و آه بلندی کشیدم
من لاریسا الان 6 سال است که با خواهرم روبی، تنهای تنها در کلبه زندگی می کنیم
پدرم را بر اثر یک بیماری از دست دادم و مادرم بعد از مرگ پدرم نتوانست تحمل کند و مارا ترک کرد
روبی عاشق بیرون رفتن است و دوست دارد بیشتر وقتش را در طبیعت بگذراند
اما من برعکس دوست دارم در خانه بمانم و به کتاب خواندن مشغول شوم
روبی تا ظرف هارا شست از آشپرخانه بیرون آمد و همانطور که داشت به سمت اتاقش می رفت گفت:زودباش لاری،زود حاضر شو
(آخرین ویرایش در این ارسال: 2020/04/06 09:51 PM، توسط Renèe.)
2020/04/05 07:55 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Renèe
رنه*



ارسال‌ها: 229
تاریخ عضویت: Sep 2018
اعتبار: 37.0
ارسال: #2
RE: داستان:به زیبایی گذشته
دومین قسمت:
با اینکه هنوز خیلی خوابم میامد
ولی به اتاقم رفتم و لباس سفید رنگم که دکمه های قهوه ای کوچکی داشت را به همراه دامن آبی ام پوشیدم و از اتاقم بیرون آمدم
خواهرم که چند دقیقه بود روی مبل منتظر من نشسته بود
وقتی دید از اتاق بیرون آمدم
سبدی را که در آن ساندویچ گذاشته بود را برداشت و همانطور که داشت به سمت در می رفت یکهو چشمش به پنجره افتاد
به بیرون نگاهی انداخت و با خوشحالی گفت:لاری لاری باران بند آمده!
از خانه بیرون رفتیم و سوار کالسکه شدیم و به راه افتادیم
چند دقیقه بعد به جاده ای رسیدیم با خواندن تابلوئی که آنجا بود متوجه شدم اسمش جاده ی رز بود
همان لحظه یاد حرف آنی(همسایه جدیدمان)افتادم
و به خواهرم گفتم:درباره ی این جاده شنیده ای؟
پرسید:چی؟
جواب دادم:آنی،همان همسایه ی جدیدمان،برایم تعریف کرد که دخترهایی که هم سن و سال من هستند هرگاه از این جاده عبور کردند هرگز نتوانستند برگردند
همه آنها توسط مردی به اسم ویلیام دزدیده شدن
آن مرد دنبال معشوقه اش که سال ها پیش اورا از دست داده است می گردد و برای اینکه بفهمد از بین این دختر ها کدام معشوقه اش است انگشتری دستشان می کند که...
روبی حرفم را قطع کرد
خندید و گفت:تو واقعا این مزخرفات را باور می کنی؟
یکهو گربه ای سیاه که یک چشمش آبی و چشم دیگرش زرد بود جلوی کالسکه آمد و پرید روی روبی
و کنترل کالسکه از دست روبی خارج شد و از کالسکه افتاد پایین
من هم اسب هارا به زحمت نگه داشتم و از کالسکه آمدم پایین 
با آمدنم گربه ی سیاه فرار کرد
با نگرانی به روبی گفتم حالت خوب است؟صدمه ندیدی؟
که ناگهان مردی با چهره ای ترسناک کنارم آمد و دستم را به زور کشید
داد زدم:ولم کن بگذار بروم
آن مرد خنده ی شیطانی وحشتناکی کرد و گفت:تو هیچ جا نمی روی.
روبی که به زحمت بلند شده بود داد زد:ولش کن او را کجا می بری؟لاری لاری،نه صبر کن!
آن مرد دوباره دستم را گرفت و آن قدر تند دوید که دیگر نتوانستم خواهرم را ببینم.
(آخرین ویرایش در این ارسال: 2020/04/06 11:43 AM، توسط Renèe.)
2020/04/06 11:30 AM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Renèe
رنه*



ارسال‌ها: 229
تاریخ عضویت: Sep 2018
اعتبار: 37.0
ارسال: #3
RE: داستان:به زیبایی گذشته
سومین قسمت:
باری دیگر به آن مرد گفتم:ولم کن من را کجا می بری؟
آن مرد جوابی نداد و به دویدن ادامه داد،نفسم بند آمده بود و دیگر نمی تونستم بدوم
خواستم دوباره به او بگویم که مرا رها کند اما ناگهان او ایستاد
عمارتی زیبا را روبه رویم دیدم که دیوار هایش سفید بود و پنجره هایش با شیشه های رنگارنگ درست شده بود
او گفت:زودباش برو داخل
با عصبانیت گفتم:تو اصلا برای چی مرا به اینجا آوردی؟
ناگهان مرد کلاه سفید رنگش را که نوار قرمز رنگی دورش داشت را کمی بالا برد
از ترس خشکم زد
چشمان آن مرد قرمز بود!چطور ممکن است!
مرد لبخند وحشتناکی زد و گفت:نمی خواهی بروی داخل؟
چهره آن مرد و طرز حرف زدنش مرا به وحشت انداخت ناچار شدم داخل آن عمارت بروم، به در آن نزدیک شدم و دستگیره ی طلایی رنگ در را به سمت جلو هل دادم
کمی جلوتر رفتم
عمارت زیبایی بود همه جا از گلدان هایی با گل های رنگارنگ پر شده بود و مجسمه ی سنگی و ترک خورده ای از بانوی زیبایی کنار راه پله بود
مرد دوباره دستم را گرفت و مجبورم کرد از پله ها بالا بیایم و مرا جلوی درب اتاقی برد و در آن را باز کرد و سپس مرا به جلو هل داد و در اتاق را بست و آن را قفل کرد
وقتی مرا هل داد به زمین افتادم و تا دیدم در را قفل کرد،
با عصبانیت داد زدم و گفتم:هی چه کار می کنی؟در را باز کن!اصلا برای چه مرا به اینجا آوردی؟از من چه می خواهی؟
مرد دوباره با صدای وحشتناکش جواب داد:همینجا منتظرم بمان تا برگردم،نگران نباش نوبت توهم می شود
شروع به گریه کردن کردم
یعنی آن مرد از من چه می خواد؟
یعنی همه ی چیزهایی که آنی گفت درست بود؟
این همان مرد دیوانه است که دنبال معشوقه اش می گردد؟
2020/04/06 09:44 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Renèe
رنه*



ارسال‌ها: 229
تاریخ عضویت: Sep 2018
اعتبار: 37.0
ارسال: #4
RE: داستان:به زیبایی گذشته
چهارمین قسمت:
زانو هایم را در آغوش گرفته بودم و همینطور اشک می ریختم
نمی دوانستم خواهرم کجاست 
حتما خیلی نگرانم شده است
ناگهان صدایی به گوشم رسید
دین دی دین دینگ دین دی  دینگ
فهمیدم آن صدا از جعبه ی موسیقی که که روی میز بود می آید
تعجب کرده بودم این دقیقا همان آوازی ست که من همیشه زمزمه می کردم
در افکار خودم بودم که
صدای فریاد دختری توجه مرا به خود جلب کرد
دوباره ترس همه ی وجودم را فرا گرفت
خدا می داند که آن مرد دیوانه برای من چه نقشه ای کشیده است
 
2020/04/07 01:16 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  بازگشت به گذشته Dazai.B 7 1,602 2016/12/17 06:30 PM
آخرین ارسال: Dazai.B
  خاطرات بعد از گذشته (アフター過去メモリーズ) انباری پروجکت! Kradness 4 1,137 2016/09/12 04:04 PM
آخرین ارسال: Kradness
documents پنجره ای به گذشته Mona Lupin 1 1,014 2015/06/08 12:50 PM
آخرین ارسال: Mona Lupin



کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

This forum uses Lukasz Tkacz MyBB addons.